تبليغاتX
به نام عشق و آزادی

به نام عشق و آزادی

هم سیاسی هم علمی اجتماعی و....

به نام عشق و آزادي غم اين خلق مي خوردند


ولي با دست خود ما را به قربانگاه مي بردند


كجايند آن همه دلسوز در اين هنگامه ماتم


كه ر فتند و رها كردند من و ما را به جان هم

+ نوشته شده در  جمعه 20 خرداد1390ساعت 7:30 قبل از ظهر  توسط من  | 

وبلاگ جدیج

سلام

آدرس وبلاگ به این آدرس منتقل شد

freedom-fem.mihanblog.com


+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط من  | 

برای گریه های کودک شهرام امیری؛ اشک های کودکانه بر چهره کریه سیاست ایران

شهرام امیری همان «دانشمند هسته ای» است که گفته بود آمریکا او را ربود و حالا فرار کرده است و به ایران رسیده است. اشک های کودکش در فرودگاه تهران اشکم را در می آورد و هیچ کاری ندارم که سناریوی شهرام و شحنه های شهر چیست. گریه کن نازنینم جای همه کودکانی که پدران شان را خود ایران ربوده است و نمی توانند از ایران فرار کنند. گریه کن جای کودکان سعید رضوی فقیه که دوسال است ایران او را ربوده است و این از شوربختی ماست که ایران مثل آمریکا نیست تا او هم مثل پدر تو بتواند راحت از آن فرار کند و به کودکانش که دو سال است در غربت فرانسه جا مانده اند برسد. گریه کن جای همه کودکانی که این روزها ایران پدران شان را ربوده است و کسی به استقبال گریه هایشان نمی رود و آنها پشت دوربین هایی که روبروی تو ایستاده اند، گریه می کنند.

گریه کن نازنینم جای همه کودکانی که کاری به کار سیاست کثیف گریه سازان ندارند.

مسیح علی نزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط من  | 

این روزها به زنی می اندیشم : به «سکینه آشتیانی» که روزهاست چشمهایش را برهم نگذاشته

مدرسه فمینیستی: این روزها به زنی می اندیشم که شانه هایش می لرزند و هر شب از ترس رفتن در گودالی ،با نیمی از بدنش برآمده از دل خاک، و سنگ های کین ورزی که به سر و صورتش می خورند، خوابش نمی برد . این روزها به آنهایی فکر می کنم که نمی دانم چرا با نفرت، که اگر نفرت نبود هیچ دستی نمی توانست سنگی را بلند کند، در انتظارند تا سنگ های بی جان را به سوی انسانی زنده پرتاب کنند . این روزها به فرزندان سکینه محمدی آشتیانی فکر می کنم که هرشب کابوس می بینند، که مدام صورت مادرشان را خون آلود تصور می کنند . چه بیخواب شده اند کودکانش !

این روزها به اشک های کودکان ِ ترس خورده ی سکینه فکر می کنم که مدام سرازیر می شوند و بعد از خود می پرسم در کجای زمین ایستاده ایم که برای گناه دیگر انسانی این چنین حکمی می نویسیم . برکدام مسند عدل و انصاف ؟ در کدام قرن و کدام روابط زندگی می کنیم که این رفتار خشونت آمیز در برابر چشمانمان اتفاق می افتد.

زدن سنگ به انسانی که هنوز زنده است ! به زنی که هنوز نفس می کشد ! که مادر است! که عاشق فرزندان بیگناه اش است! که یک عالمه درد دل دارد!... و می گذاریم که فریاد بزند، که ضجه بزند، که اشک بریزد، کمک بخواهد و التماس کند!...

در کجای این کره ی خاکی ایستاده ایم که با گذاشتن سنگی بر دست انسانی ، انسانی دیگر را محاکمه و مجازات می کنیم . که فکر می کنیم مجازاتش درست بوده است! مگر خود ما هیچ خطایی نکرده ایم؟ مگر زندگی ما که برای دیگری حکم نوشته است خالی و سفید بوده ؟ شاید ما خدا شده ایم و به جای او از حق بندگانش نمی گذریم! آیا زمین این چنین کوچک و حقیر شده است که فرزندانش کمر به قتل یکدیگر بسته اند . در کدام مکتب و قاموسی کشتن یک انسان این چنین سخت و درد ناک، این چنین سهل و آسان، این چنین ارزان و تحقیرآمیز، سفارش شده است؟

نه ! من با خودم کنار نیامده ام با آنهایی که در مسند قضا برای رواج عدالت این چنین حکم به رفتارها ی خشونت آمیزعلیه انسانیت می دهند . دلم می سوزد برای همنوعانم، برای زنان هموطن ام، برای نسل جوان سرزمین ام، برای خودمان، برای دخترم که در ایران فردا به دنیا خواهد آمد.... حتی برای کسانی که انگار هرگز انسان متولد نشده اند و با سنگی در دست این چنین با نفرت و خشونتی کور، جان همنوع خود را می ستانند. برای مروجان خشونتی که این چنین آسان از جان یک انسان نمی گذرند.

نمی توانم به لحظه ای فکر کنم که کودکان سکینه، گوله گوله اشک بریزند و های های بگریند و مادرشان در مقابل چشم شان زیر بارانی از سنگهای نفرت، دفن شود . آیا فرزندان سکینه این چنین مرگی را هرگز از یاد خواهند برد؟ آیا وقتی بزرگ شدند آنها هم سنگی به انتقام در دست نمی گیرند، و بچه های آن ها هم، و دیگران هم؟

این روزها خیلی به سکینه فکر کرده ام به لحظه هایش به روزهایی که گذرانده و می گذراند و به شب های پرکابوس اش که در انتظار اجرای حکم سنگسارش به سر می شود. خودم را جای او نمی توانم بگذارم ،آن قدر که رعب و وحشت تمام وجودم را می برد و هی با خودم تکرار می کنم : عدالت ... عدالت ....

و حرفهایم خط می خورند و بر نقطه چین هایش، حروف کریه خشونت می نشیند .

این روزها وقتی چشمانم را برهم می گذارم سکینه را می بینم. با صورتی خندان و دست هایی که نمی لرزند و چشمانی که برق می زند. می بینمش که بازگشته است و شب بدون کابوس سنگ ها سر بر بالین می گذارد و به روزی می اندیشم که در کانون گرم خانواده، فرزندانش را با مهربانی در آغوش می گیرد، و چه حس خوبی است که فرزندانش در آینده سنگ در دست نخواهند گرفت و فرزندان شان هم، و بنویسند عدالت ... عدالت ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 تیر1389ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط من  | 

قرار نیست شاخ غول را بشکنیم، ملکه تن و فکر خود باش


مدرسه فمینیستی: خیلی خوش ندارم سرم را پائین بیندازم و با تاسف از بدبختی های خود و از گرفتاری های دنیای زنانه صحبت به میان آورم. ترجیح می دهم نام نجمه علوی ها ،طوبی رشدیه ها و محترم اسکندری های وطنم را به یاد آورم و به تاریخ مبارزه نسوان وطنم ببالم و چون شاگردی وفادار باشم در حقشان.

ترجیح می دهم با سرافرازی و خرسندی یاد کنم از زنانی که در آن شرایط سخت و عقب مانده روزگار خود، سینه شان را سپر بلا کردند و پیش تاختند تا "اکنون" ما در شرایطی – نه ایده آل اما- مساعدتر از دوران آنان زندگی کنیم. راه در حدی باز گشته است که دیگر کسی توی کوچه خیابان به سمت ما سنگ پرتاب نکند و این عالی است!!!

حال ما می توانیم قدردان پیشگامان برابری خواه و فمینیست های پیشکسوت سرزمین مان باشیم و قدردانی صد البته در کلمه نیست بلکه در پویایی ،تحرک و عمل ماست. ما می توانیم همچون فرزندانی خلف، زنانی را که صد سال پیش به میدان پیکار آمدند و برای حقوق اولیه خود، از جمله تحصیل علم و درس خواندن تلاش کردند مادر خود دانسته و وارثان آنان باشیم. راه موفقیت ما از بر بودن شجره نامه یمان است – شجره نامه ی ما تاریخ مبارزه زنان ایران است – راه موفقیت ما پاسداری و پربار کردن این شجره نامه است.راه موفقیت ما تراش دادن پیله ایی ست که دور ما بسته اند و بسته ایم.پیله ایی به نام سرسپردگی و عادت. پیشینیان هم همین کار را کردند .به جنگ عادتها و رسوم بازدارنده رفتند.ما مثل یک فرد عصبی که به جویدن ناخن هایش عادت دارد، مثل کسی که مدام مچ پایش را تکان می دهد، با ریشه ی موهایش بازی می کند و یا پلک هایش را تند به تند بر هم می زند،عادت کرده ایم و این عادت، بیماری ماست.یک بیماری مزمن که باعث گشته ما به "اکنون" تن بدهیم."اکنون" شیوه زندگی ماست که من معتقدم بیش از هر نهاد و شخصی خود ما رقمش زده ایم.

عادت کرده ایم که سر خم کنیم و به جای قدم برداشتن و به جلو رفتن ،گوشه نشینی اختیار کنیم – حال گوشه نشینی از نوع سنتی و خانه داری اش و یا از نوع مدرن آپارتمان نشینی اش- عادت کرده ایم به زنانگی هایی که بر ما بسته شده اینجا مجال دانه دانه شمردن این زنانگی ها نیست.... باید گلایه را دور ریخت، از شمردن ناتوانی های تحمیلی فاصله گرفت و به بار مثبت و زندگی بخش فعالیت ها افزود. بار مثبت و شادکامی باعث می شود که بتوانیم با قدرت و انرژی، پیله ی قرون و اعصار را پاره کنیم. قدرت را ما خود باید به دست بیاوریم، هیچ کس به ما تقدیم اش نخواهد کرد، نه پدر، نه برادر، نه همسر و نه هیچ مرد یا زنی دیگر! ما می توانیم کنترل بر تن، بر زندگی و بر اقتصاد خود را داشته باشیم. سقف خانه خود را داشته باشیم و نه اینکه به سقف خانه کسان و ناکسان دل بندیم. انرژی را ما خود باید به دست بیاوریم یعنی به جای گلایه از نهادها و شرایط حاکم بر اجتماع به تشویق خود بپردازیم،روح خود را به اوج برسانیم و دل نسپاریم به روح جمع سیاستگذاران. چند سال است که این کار را کرده ایم؟؟

هیچ حکومتی و هیچ نهادی و هیچ شخصی برای ما اسب سپید آرزوها نمی شود. فعالیت جمعی و بیان انتظارات از دستگاهها و جامعه به جای خود اما ، اولویت خود فرد است، آری، دنیای درون، نیروی عظیم و سرشار از انرژی درونی فرد. زیرا این تنها راه باقی مانده برای ماست . فرد، فرد ما ناگزیریم که زندگی را بسازیم و به هم متصل شویم و این ساختن را به یکدیگر بیاموزیم.

قرار نیست شاخ غول را بشکنیم، با عالم و آدم در بیفتیم، همه چیز را به چالش بکشیم، به همه ناسزا بگوییم. کافی ست درون خود را اصلاح کنیم، در ذهن خود و توانایی خود و سخت کوشی خود انقلاب کنیم .من به این نوع تغییر ـ که به باور من، دیرپا و ماندگارتر است ـ اعتقاد و ایمان راسخ دارم. ما باید خود ساخته شویم و این خود ساختگی ها را به درون اجتماع تسری و گسترش دهیم.از بالا به پائین شاید حالیه امکان پذیر نباشد اما از فرد به اجتماع به عهده خود ماست .مسئول اش، قانون گذارش، کمیته اجرایی اش، داور و ناظرش، همه و همه، فقط خود ما هستیم.

کافی ست ملکه ی تن، و فکر و کلیه امور زندگی ات باشی و خود را وارث مبارزه نسوان وطن خواه بدانی.

فقط خود ما هستیم.

فاطمه بیرانوند-10 تیر 1389
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 تیر1389ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط من  | 

بابا آب داد بابا نان داد

بابا گول شیطان را خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد. پر شد، خالی شد خالی نشد.خط خورد. زن ها خط

خوردند، مادر ها خط خوردند دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و خط خوردند و بابا چون حق دارد، آب می

دهد. نان می دهد. مامان، زوجه مامان، ضعیفه مامان، عفیفه مامان غذا پخت، بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو

 کرد، بابا لباس را پوشید و رفت بیرون ...مامان ظرف شست، بابا روزنامه خواند. بابا روزنامه خواند و اخبار دنیا را

فهمید ولی نفهمید مامان غم دارد بابا اخم کرد. بابا فحش داد.آخر بابا ناموس دارد .پشت سر ناموسش حرف

بود. مامان، کار مامان، پیکار مامان، تکرار. مامان، بیدار. مامان، دار، سنگ مامان،شهلا.مامان، مریم.

مامان،افسانه،لیلا بابا نان می دهد و فوتبال خیلی دوست دارد بابا رونالدو را از مامان بیشتر دوست دارد بابا

 می خوابد، مامان می خوابد. مامان می زاید. مامان با درد می زاید. مامان شیر می دهد، بزرگ می کند، حقیر

می شود، پیر می شود بابا زن گرفت. صیغه بابا برای مامان طلا گرفت. مامان بغض کرد مامان رفت. صیغه یعنی

رفتم، رفتی، رفت ... مامان برگشت کسی با بابا کار ندارد. بابا حق دارد. حتی اگر شب ها هم نیاید ولی مامان

باید با آبرو باشد آبرو یعنی مامان ساکت باشد. من ساکت باشم. زن ساکت باشد و مرد آب بدهد، نان بدهد

بابا "پرسپولیس" را دوست دارد بابا "آنجلینا جولی" را دوست دارد مامان، کار مامان، پیکار مامان، سرشار از

پیکار مامان، زندان، بیمار، تب دار بابا خانه دارد، ماشین دارد، ارث دارد، غرور دارد ، زور دارد مامان روسری دارد

ولی دیگر هیچ چیز ندارد. مامان فقط حق مهریه دارد، حق نفقه دارد، حق آزادی دارد. پس باید ساکت بماند

حتی اگر مهریه ،نفقه و آزادی ندارد. بابا کله پاچه را از زن های زیر پل هم بیشتر دوست دارد مامان خدا را

دوست دارد ولی نمی دانم آیا خدا هم او را دوست دارد ؟ پس چرا مامان تب دارد؟! بابا نمی بیند نمی بیند که

مامان غم دارد، درد دارد باباهای اینجا هیچ وقت نمی بینند بابا فقط آب می دهد، نان می دهد و می رود و ما

هر روز، بایدخدا را شکر کنیم...روزی هزار بار



+ نوشته شده در  سه شنبه 1 تیر1389ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط من  | 

شیر زنان تاریخ ایران

یوتاب : سردار زن ایرانی که خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده است . وی درنبرد با اسکندر گجستک همراه آریوبرزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است او در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست . ولی یک ایرانی راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد . از او به عنوان شاه آتروپاتان ( آذربایجان ) در سالهای ٢٠ قبل از میلاد تا ٢٠ پس از میلاد نیز یادشده است . با اینهمه هم آریوبرزن و هم یوتاب در راه وطن کشته شدند و نامی جاوید از خود برجای گذاشتند .

آرتمیز : نخسیتن و تنها زن دریاسالار جهان تا به امروز . او به سال ۴٨٠ پیش از میلاد به مقام دریاسالاری ارتش شاهنشاهی خشیارشا رسید و در نبرد ایران و یونان ارتش شاهنشاهی ایران را از مرزهای دریایی هدایت می کرد . تاریخ نویسان یونان او را در زیبایی - برجستگی و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار نامیده اند.آرتمیس نیز درست میباشد .

آتوسا : ملکه بیش از ٢٨ کشور آسیایی در زمان امپراتوری داریوش بزرگ . هرودوت پدر تاریخ از وی به نام شهبانوی داریوش بزرگ یاد کرده است و آتوسا را چندین بار در لشگرکشی ها داریوش یاور فکری و روحی داریوش بزرگ دانسته است . چند نبرد و لشگر کشی مهم تاریخی ایران به گفته هرودوت به فرمان ملکه آتوسا صورت گرفته است . آرتادخت : وزیر خزانه داری و امور مالی دولت ایران در زمان شاهنشاهی اردوان چهارم اشکانی . به گفته کتاب اشکانیان اثر دیاکونوف روسی خاور شناس بزرگ او مالیات ها را سامان بخشید و در اداره امور مالی خطایی مرتکب نشد و اقتصاد امپراتوری پارتیان را رونق بخشید .

آزرمی دخت : شاهنشاه زن ایرانی در سال ۶٣١ میلادی . او دختر خسرو پرویز بود که پس از" گشتاسب بنده" بر چندین کشور آسیایی پادشاهی کرد . آذرمیدخت سی و دومین پادشاه ساسانی بود . واژه این نام به چم ( معنی) پیر نشدنی و همیشه جوان است .

آذرآناهید : ملکه ملکه های امپراتوری ایران در زمان شاهنشاهی شاپور یکم بنیانگذار سلسله ساسانی . نام این ملکه بزرگ و اقدامات دولتی او در قلمرو ایران در کتیبه های کعبه زرتشت در استان فارس بارها آمده است و او را ستایش کرده است . ( ٢۵٢ ساسانیان )

پرین : بانوی دانشمند ایرانی . او دختر کیقباد بود که در سال ٩٢۴ یزدگردی هزاران برگ از نسخه های اوستا را به زبان پهلوی برای آیندگان از گوشه و کنار ممالک آریایی گردآوری نمود و یکبار کامل آنرا نوشت و نامش در تاریخ ایران زمین برای همیشه ثبت گردیده است . از او چند کتاب دیگر گزارش شده است که به احتمال زیاد در آتش سوزی های سپاه اسلام از میان رفته است .

زربانو : سردار جنگجوی ایرانی . دختر رستم و خواهر بانو گشسب . او در سوار کاری زبده بوده است که در نبردها دلاوری ها بسیاری از خود نشان داده است . تاریخ نام او را جنگجویی که آزاد کننده زال - آذربرزین و تخوار از زندان بوده است ثبت کرده .

فرخ رو : نام او به عنوان نخستین بانوی وزیر در تاریخ ایران ثبت شده است وی از طبقه عام کشوری به مقاموزیری امپراتوری ایران رسید .

کاساندان : پس از شاهنشاه ایران او نخسین شخصیت قدرتمند کشور ایران بوده است . کاساندان تحت نام ملکه٢٨ کشور آسیایی در کنار همسرش کورش بزرگ حکمرانی میکرده است . مورخین یونانی ( گزنفون ) از ویبا نیکی و بزرگ منشی یاد کرده است .

گردآفرید : یکی دیگر از پهلونان سرزمین ایران . تاریخ از او به عنوان دختر گژدهم یاد میکند که بالباسیمردانه با سهراب زور آزمایی کرد . فردوسی بزرگ از او به نام زنی جنگجو و دلیر از سرزمین پاکان یادمیکند . آریاتس : یکی از سرداران مبارز هخامنشی ایران در سالهای پیش از میلاد . مورخین یونانی در چند جا نامیکوتاه از وی به میان آورده اند .

گردیه : بانوی جنگجوی ایرانی . او خواهر بهرام چوبینه بود . فردوسی بزرگ از او به عنوان هسمرخسروپرویز یاد کرده که در چند نبردها در کنار شاهنشاه قرار داشته است و دلاوری بسیاری از خود نشان دادهاست . ( ساسانی ٣۴٨ + شاهنامه فردوسی )

 هلاله : پادشاه زن ایرانی که به گفته کتاب دینی و تاریخی بندهش ( ٣٩١ یشتها 1+274 یشتها 2)کیانیان بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست . از او به عنوان هفتمین پادشاه کیانی یاد شده است که نامش را "همایچهر آزاد" ( همای وهمون ) نیز گفته اند . او مادر داراب بود و پس از "وهومن سپندداتان" بر تخت شاهنشاهیایران نشست . وی با زیبایی تمام سی سال پادشاه ایران بود و هیچ گزارشی مبنی بر بدکردار بودن وی و ثبتقوانین اشتباه و ظالمانه از وی به ثبت نرسیده است .

پوران دخت : شاهنشاه ایران در زمان ساسانی . وی زنی بود که بر بیش از ١٠ کشور آسیایی پادشاهی میکرد .او پس از اردشیر شیرویه به عنوان بیست و پنجمین پادشاه ساسانی بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست و  فرامانروایی نمود .

شیرین : شاهزاده ارمنی . ارمنستان یکی از شهرهای کوچک ایران بود و شاه ارمنستان زیرا نظر شاهنشاه ایران . خسرو پرویز و شیرن حماسه ای از خود ساختند که همیشه در تاریخ ماندگار ماند . شیرین از خسرو ۴ فرزند به نامهای نستور - شهریار - فرود و مردانشه بدنیا آورد که هر چهار فرزند وی در زندان کشته شدند . پس او سر بر بالین ( جسد بی جان ) خسرو نهاند و با خوردن زهری عشق اش به خسرو را جاودانه ساخت و هردو جان باختند .

بانو گشنسب : دختر دیگر رستم – خواهر زربانوی دلیر . نام بانو گشسب جنگجو در برزونامه و بهمن نامه بسیار آمده است . یکی از مشهورترین حکایت های او نبرد سه گانه فرامرز – رستم و بانوگشسب است . او منظومه ای نیز به نام خود دارد که هم اکنون نسخه ای از آن در کتابخانه ملی پاریس و در کتابخانه ملی بریتانیاموجود است

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 خرداد1389ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط من  | 

قوانين تبعيض‌آميز

چرا قوانين موجود را عادلانه نمي دانيم؟

خيلي چيزهاست كه بايد بدانيم و نمي‌دانيم. خيلي چيزهاست كه با وجود اين كه نمي دانيم، به آن ها فكر نمي كنيم.

"قانون" يكي از آن چيزهايي است كه تا وقتي به گرفتاري دچار نشده‌ايم به فكرش نمي‌افتيم اما متأسفانه آن زمان چنان عصبي و درمانده‌ايم كه فقط مي خواهيم از مهلكه بيرون بياييم. پس باز فقط به قوانيني فكر مي كنيم كه به خاطر دردسرهايي كه دچار شده‌ايم به ناچار آن‌ها را شناخته‌ايم.

مثلا فكر كنيد در خانواده‌اي دختري را به "خانه‌ي بخت" مي فرستند. همه چيز درست و مطابق رسم و رسوم انجام شده و خانواده داماد با سلام و صلوات مي آيند و با كلي عزت و احترام دختر را مي‌برند. آن‌ خانواده دخترش را به خانه بخت مي فرستد، اما كدام بخت؟ سياه يا سفيد؟ اگر خداي ناكرده داماد، ‌آدم خوبي از آب در نيامد چه مي‌شود؟ همان خانه اي كه به خاطر عروسي دختر سراپا شور و هيجان بود، به جهنم تبديل مي‌شود. دختر روز و شب اشك مي‌ريزد. با زبان يا با نگاه‌هاي غمگين‌اش، ‌خانواده يا خودش را به خاطر اين كه موقع شوهر دادنش درست فكر نكرده‌اند، مورد سرزنش قرار مي‌دهد. شايد آن‌ها به خودشان دل‌داري بدهند كه: "ازدواج هندوانه سربسته است و هيچ كس نمي داندبعداً چه از آب در مي‌آيد". اما بعد از مدتي كه دختر و خانواده‌اش از پله‌هاي دادگاه بالا و پايين بروند، اگر پيش بقيه هم اعتراف نكنند؛‌ لااقل پيش خودشان اعتراف خواهند كرد كه اين طورها هم نيست. اگر خود دختر و خانواده‌اش موقع ازدواج دنبال انگشتري و مهر نبودند و به جاي اين‌ها پاي قانون را وسط مي كشيدند و نقص‌هاي آن را با شرط‌هايي كه حق داشتند در عقد نامه ذكر كنند جبران مي كردند، ‌امروز نه آن دختر و نه خانواده‌اش پريشان و سردرگم نبودند؛ يا اگر قوانين مربوط به خانواده طور ديگري ـ يعني عادلانه ـ نوشته شده بود و شروط ضمن عقد نه با امضاي داماد بلكه حق طبيعي عروس خانم بود، ‌اين همه مشكل پيش نمي‌آمد.

حالا مي بينيد كه قانون واقعاً اهميت دارد. براي مردها و زن‌ها، براي بچه‌هايي كه به دنيا آمده‌اند و براي آن‌هايي كه ممكن است به دنيا بيايند. بله، ‌قانون براي هر انساني كه مي خواهد آسوده زندگي كند، ‌اهميت دارد. فقط دو دسته از افراد به قانون علاقه‌مند نيستند: كساني كه قانون مانع از كارهاي خلاف‌شان مي شود و آن‌هايي كه اصلاً از ارزش قوانين آگاهي ندارند.

برگرديم به ماجراي دختري كه شوهر داده بوديم و با چشم گريان به خانه پدر برگشته بود. اگر شما جزو خانواده‌ي دختر بوديد و براي حل مشكل دخترتان به دادگاه مراجعه مي كرديد، ‌وقتي در دادگاه مي‌گفتيد دامادم نمي‌گذارد دخترم كار كند، ‌نمي‌گذارد از خانه بيرون برود، يا نمي‌گذارد حتي براي ديدن ما بيايد، وقتي مي‌گفتيد جايي كه دامادم براي محل زندگي دخترم در نظر گرفته براي او قابل تحمل نيست، ‌وقتي مي‌گفتيد دامادم اجازه نمي‌دهد به پزشكان كه دختر بيمارم را در بيمارستان عمل جراحي كنند و از اين قبيل مشكلات و بعد جواب مي‌شنيديد كه : "خوب اين حق مرد است"،‌ حتماً با تعجب مي پرسيديد: "چه كسي به مرد چنين حق و حقوقي داده؟" جواب ساده است: قانون . اين بلا را قانون به سرتان آورده است.

اما گناه خودتان هم كم نيست. شما چشم بسته اختيار فرزندتان را به دست كسي ديگر داده‌ايد. فردي كه مي‌تواند او را در خانه زنداني كند. در صورت بيماري مانع از معالجه‌اش شود. فرزندانش را از او بگيرد وحتي اگر دلش خواست شكنجه كند و بكشد. اگر هم دچار بيماري رواني بود و خيال كرد زن‌اش به او خيانت كرده با خيال راحت مي تواند زن‌اش را به قتل برساند، بدون آن كه به طور عادلانه مجازات شود. يعني شما با فرستادن دخترتان به "خانه بخت" او را به بردگي كسي درآورده‌ايد كه اختيار مرگ و زندگي‌اش را در دست دارد.

فكر مي‌كنيد مواردي كه مثال زده‌ايم خيلي عجيب و غريب هستند و به ندرت اتفاق مي‌افتند؟ متأسفانه اين طور نيست. همه قتل‌هاي خانوادگي كه هر روز در روزنامه‌ها مي خوانيم ريشه در ضعف قوانين و ضعف خود ما در شناختن آن‌ها دارند. متأسفانه ما به جاي توجه به قانون،‌ به آداب ورسوم پناه مي‌بريم و براي اطمينان از صداقت داماد و محكم بودن بنياد خانواده و آينده خود و فرزندان‌مان مهريه‌هاي سرسام آور طلب مي كنيم. اما اين را كه در عقد نامه قيد شود زن حق طلاق دارد عيب مي‌دانيم . در حالي كه اگر زندگي زن و شوهري با مشكلات جدي رو به رو شود، زن در نهايت براي نجات از جهنم زندگي خانوادگي، خيلي راحت مهريه‌اش را مي‌بخشد (يعني مجبور است) و تازه بايد براي گرفتن طلاق دوندگي كنيد و رنج ببريد و از زندگي‌تان سير شويد.

اما مي‌شود از اين همه مصيبت پرهيز كرد. كافيست همه ما، ‌زن و مرد، مادرها و پدرها و خواهرها و برادر‌هايي كه براي عزيزان‌مان ارزش قائليم به جاي در خواب و خيال زندگي كردن، يك كمي روي زمين بياييم وبه خودمان زحمت بدهيم و بفهميم اصلا قوانيني كه بر زندگي زنان و دختران ما و در نهايت بر خانوادهاي ما حكومت مي كنند چه هستند. نقاط ضعف اين قوانين را بشناسيم و در درجه‌ي اول سعي كنيم با استفاده از راه‌هاي قانوني و شرط‌هايي كه موقع ازدواج مي‌گذاريم با آن‌ها مبارزه كنيم و بعد تلاش كنيم تا با حذف قوانيني كه غير انساني و تبعيض آميزند و پايه و اساس خانواده‌ها را به خطر مي اندازند،‌ براي خودمان و براي همه‌ي انسان‌هاي ديگري كه در كشورمان زندگي مي كنند، ‌دنياي بهتر و آسوده‌تري خلق كنيم. دنيايي كه در آن با آسودگي خيال در جشن عروسي دختران مان شركت كنيم و بدانيم آن‌ها و همسران‌شان به سوي زندگي شاد و سالمي قدم بر مي‌دارند نه به سوي يك جهنم مشترك.

برخي از قوانين كه ناعادلانه هستند:

1- ازدواج : (مواد 1005 ، 1041، 1043، 1044، 1048، 1049، 1060، 1075، 1082، 1105، 1106، 1107، 1108، 1114، 1117، 1233 قانون مدني ، بند 3 ماده 18 قانون گذرنامه )

در كشور ما ايران مسئله ازدواج امر مهمي است كه به خصوص در زندگي زنان تأثير بسياري مي‌گذارد. اما اگر كتاب قانون مدني ايران را ورق بزنيم مي‌بينيم ازدواجي كه قرار بوده "شيريني زندگي" باشد،‌ گاهي چنان مشكلات روحي و جسمي را براي زنان به وجود مي‌آورد كه تا آخر عمرشان با طعم تلخ آن زندگي مي كنند.

اولين قدم براي ازدواج يك دختر،‌ طبق قانون موجود "شرط اجازه ي پدر" است. يعني اگر پدري نخواهد كه دخترش ازدواج كند، ‌آن دختر حتي اگر استاد دانشگاه باشد و 40 ساله هم باشد جز از طريق دادگاه (آن هم به شرط قانع شدن دادگاه) تا آخر عمر نمي‌تواند ازدواج كند. در واقع دختران باكره براي ازدواج حتما بايد اجازه پدر يا جد پدري را داشته باشند. در غير اين صورت پدر و پدر‌بزرگ مي توانند حتي بعد از ازدواج، عقد نكاح دختر را از طريق دادگاه باطل اعلام كنند. عده اي فلسفه اين امر را لزوم احترام به پدر دانسته‌اند اما سوال ما اين است كه آيا فقط دختران بايد به پدران‌شان احترام بگذارند؟ و پسران مجبور به احترام گذاشتن به پدر نيستند؟ و از همه مهم‌تر چرا فقط بايد پدر مورد تكريم و احترام قرار گيرد و چرا احترام مادر به فراموشي سپرده شده است و نيازي به كسب موافقت مادر نيست؟ اگر پدري دلش بخواهد،‌ مي تواند با اجازه دادگاه، ‌دختر خود را حتي قبل از 13 سالگي به عقد مردي 70 ساله در آورد. طبق اين قانون ناعادلانه ازدواج دختران كوچك در بسياري مناطق كشور ما به خصوص در روستاها صورت مي گيرد، ‌چون "قانون" به پدر اين حق را مي‌دهد.

سن ازدواج كه در قانون ما 13 سال براي دختران در نظر گرفته شده باعث مي‌شود كه مشكلات فراواني در جامعه ايجاد شود، ‌براي نمونه تحقيقي كه در شهرستان بوشهر انجام شده نشان مي‌دهد كه زن و شوهرهايي كه در سنين پايين (15 تا 19 سال) ازدواج كرده‌اند در 78 درصد موارد ازدواج‌شان به طلاق منجر شده است. (1)

متأسفانه درايران، زن با ازدواج، ‌يك‌سري از حقوق خود مانند تعيين محل زندگي، ‌اجازه سفر و خروج از كشور را از دست مي دهد و كار او در بيرون از خانه مشروط به اجازه‌ي شوهر مي‌شود. درواقع زنان در عوض مهريه اي كه در سند ازدواج به صورت عدد و رقم نوشته شده از بسياري از حقوق خود محروم مي شوند. چون شوهر مي‌تواند زن را از كاركردن، ‌از زندگي در شهري خاص و از مسافرت به خارج از كشور محروم كند.

طبق قانون، محل زندگي زن بايد تابع محل زندگي شوهرش باشد. مثلا اگر شوهر در شهرستان كاري پيدا كند و زن نخواهد با او به آن شهر برود، ‌مرد مي تواند حكم عدم تمكين زن را از دادگاه بگيرد و با زن ديگري ازدواج كند. اين بي‌عدالتي‌ها را مي توانيم هر روز در زندگي زنان دور و اطراف‌مان ببينيم .

زن همچنين با ازدواج مجبور به تمكين از مرد مي شود. به گونه‌اي كه بر اساس قانون هر گاه مرد اراده كند زن بايد آماده برقراري رابطه جنسي باشد،‌ حتي اگر ميل نداشته باشد. يعني اين قوانين تبعيض آميز مي‌تواند ترسي وحشتناك از ازدواج در دل دختران جوان ايجاد كند.

رياست خانواده نيز بر اساس قانون مدني به طور مطلق در اختيار مرد است. زنان ايراني نمي‌توانند بدون اجازه وزارت كشور با فرد خارجي ازدواج كنند، ولي اين محدوديت براي مردان وجود ندارد. قوانين مربوط به ازدواج در زندگي زنان هزاران شكل و رنگ به خود مي گيرد و هيچ زني نمي‌تواند بگويد اگر در حال حاضر داراي زندگي خانوادگي خوبي است،‌ هميشه اين روال ادامه خواهد داشت، چون ممكن است بر اثر شرايطي مانند بيماري يا پيري زن يا ثروتمند شدن شوهرش با اين قبيل مسائل دردناك روبرو شود.

2-طلاق: ( مواد 1120، 1122، 1123، 1129، 1130، 1133، 1145،و 1146 قانون مدني)

طبق قانون، طلاق حق انحصاري مرد است و مرد مي‌تواند هر وقت كه بخواهد زنش را طلاق بدهد. اما اگر تقاضاي طلاق از سوي زن مطرح شود او بايد مواردي هم‌چون: بدرفتاري همسر، ‌ندادن نفقه، اعتياد و يا زنداني بودن شوهر و ... را اثبات كند. بسياري مي‌دانند كه اثبات اين موارد در دادگاه چقدر مشكل است. در اغلب اوقات زن پس از چند سال دوندگي موفق به اثبات آن مي شود. البته در اين موارد نيز زنان براي رهايي از ظلم و كتك‌هاي شوهر، ‌اغلب مجبور مي‌شوند مهريه خود را ببخشند. تحقيقي كه در شهر قم انجام شده نشان مي دهد كه 91 درصد از زنان طلاق گرفته در قم مهريه خود را به صورت كامل دريافت نكرده اند (2). در طلاق‌هايي هم كه با توافق زن و شوهر انجام مي شود، موارد بسياري را مي‌بينيم كه اين زن است كه تمام حقوق مالي خود را بخشيده تا توانسته به اصطلاح توافق شوهرش را بگيرد. در بسياري از موارد حتي هزينه‌هاي محضر و جاري شدن صيغه طلاق را نيز زن پرداخت كرده است. اين در حالي است كه حتي در قوانين شرع هم به روشني ذكر شده است كه طلاق خلعي، ‌طلاقي است كه اگر زن مهريه خود را ببخشد به راحتي مي تواند طلاق بگيرد، اما در قوانين موجود به دليل اين كه "رضايت شوهر" هم علاوه بر بخشيدن مهريه اضافه شده، ‌طلاق را براي زنان بسيار مشكل كرده و در واقع مشاهده مي‌كنيم كه قانون طلاق، زنان را حتي از حقي كه در قوانين شرع به آنان داده شده، ‌محروم كرده است و اگر زن مهريه خود را ببخشد باز هم براي طلاق نياز به "رضايت شوهر" دارد.

مراجعه به دادگاه‌هاي خانواده نشان مي‌دهد كه حتي وقتي مردان مي‌خواهند زن خود را طلاق بدهند براي اين كه مهريه و حقوق زنان را پرداخت نكنند، ‌چنان زن را تحت فشار قرار مي‌دهند تا زن، به بن بست برسد و خود خواستار طلاق شود و از حقوق ناچيزش هم بگذرد.

3- حق ولايت (سرپرستي) بر فرزندان: بند 1 ماده 18 قانون گذرنامه ،‌مواد 1167، 1168، 1169، 1170، 1173، 1180، 1181، 1183، 1184، 1185، 1199، 1207، 1218، 1233، 1236، 1241 و 1251 قانون مدني)

در قوانين ما، حضانت و ولايت فرزندان دو مفهوم جداگانه دارد. حضانت به معناي نگهداري از فرزند است و ولايت به معناي سرپرستي و اداره امور مالي، تصميم در مورد تحصيل، تعيين محل زندگي، اجازه خروج از كشور، اظهار نظر و اجازه در مورد مسائل درماني كودك و موارد ديگر است بر اساس قانون مدني ايران مادر هيچ وقت نمي تواند سرپرست فرزندش باشد و در صورت نبودن پدر و جد پدري نيز سرپرستي فرزندان به او تعلق نمي گيرد و تنها مي تواند قيم فرزند خود باشد. البته در آن صورت هم اداره سرپرستي (زير نظر دادستان) بر كارهاي مادر نظارت دارد و حتي حق فروش اموال فرزندان نيز به عهده اداره سرپرستي است.

مادر به جز افتتاح حساب قرض‌الحسنه حتي نمي تواند براي فرزندش حسابي باز كند يا بدون امضاء شوهرش براي كودكش خانه‌اي بخرد. اگر مادري با اجازه پدر كودك و با پول خود براي فرزندش خانه اي بخرد، پدر مي تواند هر موقع دلش بخواهد آن خانه را بفروشد يا اجاره دهد و مادر در اين موارد هيچ حقي ندارد. يا مادري كه فرزندش به دليل بيماري در بيمارستان است و نياز به عمل جراحي داشته باشد، ‌اين پدر است كه بايد اجازه عمل را بدهد و مادر نمي‌تواند بدون امضاي پدر، از پزشكان بخواهد كه كودكش را عمل جراحي كنند. اين در حالي است كه طبق قانون، سرپرستي و ولايت پدر ، "قهري" است. يعني حتي اگر خود پدر هم بخواهد نمي‌تواند سرپرستي كودك را به همسر خود واگذار كند!‌

4- تعدد زوجات (چند همسري): ( بند 2 ماده 900 و ماده 901 قانون مدني)

از موارد ديگر نابرابري در قانون فعلي ازدواج نيز بحث تعدد زوجات، ‌يعني چند زني مردان است. به گونه اي كه مرد مي تواند 4 زن عقدي و بي نهايت زن صيغه اي داشته باشد . بسياري از زنان تصور مي كنند كه شوهرشان آنقدر مرد خوبي است كه دست به چنين كاري نمي‌زند. اما سر زدن به دادگاه‌هاي خانواده نشان مي‌دهد كه بسياري از شوهران حتي به بهاي پنهان كردن آن از همسر اول خود از اين "حق قانوني" و ناعادلانه استفاده مي كنند. اين قانون و عدم امكان طلاق از سوي زنان و قدرتي كه در قانون به مرد داده شده است، مشكلات بسياري را در روابط خانوادگي ايجاد كرده است كه اوج آن را مي توان در پديده‌ي همسركشي مشاهده كرد. تحقيقي كه در 15 استان كشور در مورد همسركشي شده است نشان مي‌دهد كه 67 درصد زناني كه شوهران‌شان را به قتل رسانده‌اند به خاطر خيانت شوهرانشان و 33 درصد ديگر نيز در برابر خشونت‌هايي كه شوهرانشان اعمال مي‌كرده‌اند مرتكب جنايت شده اند(3). چون قوانين موجود تبعيض آميز است و نمي‌تواند روابط بين زن و مرد را به طور انساني و عادلانه تنظيم كند بنابراين باعث بروز چنين روابط ناسالمي مي شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 22 خرداد1389ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط من  | 

نامۀ لادینی

می کشی تاکه خدا اجر جمیلت بدهد


وبهشتش را پاداش جزیلت بدهد


بت شکستی و به پندار غلط غلتیدی


که خداوند کریم اجر خلیلت بدهد


من یقین دارم صد بار شود کعبه خراب


نیم ثانیه اگر لشکر فیلت بدهد


نه هزاره است و نه تاجیک و نه ازبک کافر


کفر خواندی، مگر ابلیس دلیلت بدهد


مطمئن باش، خدا نامۀ لادینی را


به کف دست تو و هر چه وکیلت بدهد


این قدر عربدۀ مرگ مکش، نزدیک است


که طوفانکدۀ سینۀ نیلت بدهد


عاقبت موزۀ تاریخ ستم، عبرت را ب


مومیایی زده ورنگ فسیلت بده


خاک خورشید، تماشاکدۀ کوران نیست


تابه کی سرمه به چشمان علیلت بدهد؟


چه چراگاه و چه گوساله ستان ساخته ای


تا طویله است وطن عمر طویلت بدهد


+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط من  | 

نامه مجید توکلی، دانشجوی دربند :ما آینده را میسازیم

مجید توکلی، فعال دانشجویی دربند در اولین سالگرد انتخابات بحث بر انگیز ایران، نامه ای را در وصف یکسال مبارزه دانشجویان و روزنامه نگاران و فعالین مدنی و مردم ایران نگاشته است. متن این نامه که به دست خبرگزاری هرانا رسیده است به قرار زیر است:

خردادی ديگر رسيد، خردادی در سالهای سياه استبداد و خردادی در پی همه سالهای برای آزادی بيش از صد

سال ماه اميد بود و ماه مردم شد.سالی گذشت پر از تلخی و سالی گذشت سر شار از اميد

سالی تلخ از آن روز که شادی حضور مردم در جشن دموکراسی انتخاب رييس جمهور و رهبری سرزمينمان در

توطئه ننگين و مهندسی آرا و صندوق های آواره ستاد انتخابات داستانی را سرآغاز شد، سالی تلخ در سوگ

مرگ رای ما شده سرزمينمان در تقلب بزرگ ۲۲ خرداد، سالی تلخ در حمله شبانه به خانه های فعالان

سياسی و مدنی و روزنامه نگاران؛ در يورش وحشيانه ای بامداد ۲۵ خرداد به کوی دانشگاه و در هجوم بی

سابقه به جمع دانشجويان و اساتيد دانشگاه، سالی تلخ در آغازگر کشتار پس از جشن حضورو شعور مردم در

۲۵ خرداد سبز و تلخی های فراوان از بازداشت های خود سر، تاخت و تاز چماق به دستان در شهرهايمان

شليک گلوله به سينه و روی پسران و دختران سرزمينمان در مياه اشک و دود و خون برامدن گاز اشک آور و

فرود آمدن باتوم ها. تلخی قصه زندان؛ انفرادی و شکنجه و تجاوز، نام کهريزک و نام امنيت بازداشتگاه سپاه و

وزارت، بازجوهای سارالله و امنيت، مزدوری پليس و پليسی مزدورهای لباس شخصی

چرخه در جريان بودو دادگاه های ننگين از راه رسيد؛ فرياد بيداد بر کرسی داد نمايش قدرت شکنجه و محکوم

سلول انفرادی قدرت تهديد خانواده و تحقير و فحاشی و صورت های بيجان مات شدگان بی دادگاه های

جمهوری اسلامی نمايش دادگاه های فرمايشی، مصاحبه های رسوای سرپوشی و کنفرانسهای بی حيای

ابروريزی تلخی ميگذشت قصه مرگ عزيزان سرزمينمان از هفتاد گذشت، عاشورای ميبايست تا شهيدانمان از

هفتاد و دو نفر بگذرد خيانت روز اول به جنايت رسيد، جنايت با رضالت دوام يافت تا وقاحت اين قوم پرکين

استبداد اخرين بيان حيات بی داد در اين ديار استبداد باشد

اما ...

سالی گذشت سرشار از اميد؛ اميد به تغيير. اميدی که در دريايی بيشماری سبزهای معترض در خيابانهای

شهرمان شور وحرکت ميگرفت تا صفحه های رسان خواه شتابانی پيام بيداری و اگاهی ملت ها را به گوش و

چشم جهانيان برساند اميدی از غلبه ايمان حقيقت بر جان و منفعت اميدی که در تکرار حضور در شجاعت و

صداقت رهبران در نفع خشونت و ايستادگی مردم در بيان شجاعانه و گويای مناديان آزادی خواهی و حقوق

بشر سرزمينمان رقم خورد اميد به تغيير در تمسخر مردمان از شب و شب انديشی اميدی به تغيير در رسوايی

دروغ و تقلب در رسوايی تجاوز و شکنجه در رسوايی قتل و کشتار و در رسوايی سرکوب و ارعاب در رسوايی

باتوم و گاز اشک آور در رسوايی بازداشت و سلول انفرادی در رسوايی دادگاه های فرمايشی و بيدادگاه های

نمايشی در رسوايی اشک های تمساح و خطابهای پر خطا منابر جمعه در رسوايی جمعه ننگين ۲۹ خرداد

درپسان خطبه ننگن خونبار سالی سرشار از اميد؛ در افتادن تشت رسوايی مدعيان بی اخلاق در بی ابرويی

قرائت فاشيستی از اسلام در سر افکندگی بنياد گرايان حجره های ارتجاع – درگاه فساد تحجر و عقب مانگی و

در گاه انجماد عزت و مردانگی سالی برای مردود شدن ولايت فقيه سالی برای بطلان رسوايی جنايت سالی بر

اصل و اساس خيانت سالی رای اميد به پيروزی سالی برای آزادی سالی برای دموکراسی و نگاه انسانی

سالی برای زيست اخلاق و حفظ مسلمانی زمانيست که بايد حرف را کوتاه کرد بر بلندی همت افزود و بيش از

اين از ماه خرداد سالگرد شروع قصه تغيير بزرگمان نميگوييم اما روزها در شماره اند تا بگويند تشنه صدای

مردميم تشنه حضور مردميم روزها در شماره اند تا از بی تابييمان بگوييم از بی قراری روزهای طوفانيمان. ميشد

از سلول انفرادی گفت ميشد از روی صندلی اتاق بازجويی گفت ميشد از گلوی فشار شده گفت ميشد از

دهانی پر از خون گفت ميشد از چشمانی خون بار از درد ضربات سخت گفت ميشد از نهاد اميخته و رنج و

شکنجه گفت ولی مردم ايستادند و مقاومت کردند تا راحت بگوييم از آزادی خواهيمان . از استبداد ستيزی يمان

خرداد رسيد و باز ايرانمان در بند است خرداد رسيد خانواده هايمان پشت در های زندانند خرداد رسيد و انبوه

ياران و دوستان چشم منتظر دارند خرداد رسيد و حق مردممان به دستان قاصب نشان دارند خرداد رسيد و

خانواده هايی داغ دارند ميتوانستم از آن مطالباتمان بنويسم متوانستم از کارهای برون رفت از اين بن بست

بنويسم متوانستم آزاديمان را در صدر بازگشت آرمش بنشانم ميتوانستم شادی را مهمان شب و روز خانمان

کنم ميتوانستم يادی از گذشته کنم ميتوانستم با بزرگانمان درد دلی کنم ميتوانستم از رهبران و انديشمندانمان

بگويم ميتوانستم به رهبران کشورها فکر کنم و به انها بگويم مبدا دست که گلويی آزادی خواهان را فشرد به

گرمی و دوستی فشار دهی مبادا پای ميز مذاکره تنها مشت کنيد که اگر حقوق بشر و آزادی و دموکراسی در

ايران بميرد تا ما فردا صلح امنيت جهانی در خطر است ميتوانستم به جهانيان بگويم که اگر موتور جنگ افروزی و

تجهيز اتمی و موشکی اندکی متوقف مانده از ازادی خواهی و ظلم ستيزی مردم اين سرزمين است ميتوانستم

بگويم بدانيد آنها که امروز در خيابانها مردمشان را سرکوب ميکنند اگر فرصت بيابند آسمان و زمين شهرهای

شما را امن نمی گذارند ميتوانستم بگويم اگر آزادی زنده نماند؛ اگر دموکراسی و حقوق بشر باقی نماند؛ بدانيد

صلح و امنيت شما را رها خواهد کرد می توانستم يادی از دانشگاه کنم می توانستم گذری بر گذارمان داشته

باشم می توانستم از مرام و رفتارمان بگويم می توانستم به گونه ای ديگر بنويسم يا حتی اصلا ننويسم

اما ...

مانده ايم و سختی به جان خريده ايم دوستانمان را در انبوه سختی هايشان در دانشگاه و روزنامه ها و رسانه

ها و احزاب و کمپين ها ديديم صدای بيدار شجاع بيانيه ها را شنيده ايم تا بخواهيم تشکر کنيم از حضوری که

پيشاپيش ميبينيم از حماسه ی ديگر که رقم ميزنيد از بام خانه هايتان از ميز کارتان از اتاق خانه و کنار همسر

فرزندانتان از کودک در اغوشتان در خيابانها از استواری گامهايتان از خدا حافظی آخرتان؛ ميدانم بدهکاری

کشورمان را به آزادی پرداخت خواهيد کرد

دارد ۲۲ خرداد با ياد ۲۵ خرداد ميرسد با ياد ۳۰ خرداد ۱۸تير و روز قدس ياد ۱۳ آبان و ۱۶ آذر ياد تکرار

عاشورايی تاريخ ظلم ستيزی تکرار جشن پيروزی و شادی نوروزی؛ فرا رسيد و ما بيدارتريم می ميانيم و

رسانه و اگاهی را پاس ميداريم برای رسوايی خشونت برای شکست استبداد هنوز ايستاده ايم و دست در

دست هم در برابر ديکتاتورها خواهيم ايستاد و خواهيم گفت ما پيروزيم

۱۸ تير هم نزديک است همسايه خرداد اينبار يازدهمين سالگرد ان تلخی ديگر را ميهمان است سخنم با ياران

دبستانی ام است سخنم با دانشجويان؛ هر دو جنبش و حرکت مردم و مرکز و اگاهی و بيداری مردم است

سخنم با دانشجويان است با دانشجويان که سال هاست ايستاده اند تا باورمان نشود که بر اين استوار گاه

گمانه نشستن توان برد دانشگاه کابوس حاکمان خيره سر است دانشگاه خواب از چشم ديکتاتوران و مستبدان

ربوده است و اين ميراث ايستادگی تاريخ دانشگاه است دانشگاه اگر مردی سرزمين نميشناسد به آن دليل

است که دانشگاه مقيم و اهلی دارد بنام دانشجو . دست از همه تعلقات و بندها آزاد و رها از يوغ استبداد ها

خردادمان رسيد و تير در راه است ياران دبستانيمان را که فراموش نکرده ايد ترکه بيداد خوردگان اين سالها را

ديده ايد خون خواهران و برادرانتان ايا از جامعه ان روزتان پاک شد و ان هنگام که بر روی زانوی شما جان لبريز از

ايمانشان را پرواز ميدادند پرت شدگان ازبام و پنجره ها خوابگاه ها را که فراموش نکرده ايد يادتان هست که

چگونه سنگرهای دفاع از جان يارانتان را به اتش کشيدند چند دوست زندانی داريد چند يار پشت ميله های

دانشگاه داريد اساتيدتان در زندان يا در تبعيد؟ ميگويند بايد اخراج شوند! مثل خودتان که به درد دانشگاههای

اسلامی – ايدئولوژی باور – خودی پرور - استبدادی امروز نميخوريد فراموش نکرده ايد که دانشجوهستيد

فراموش نکرده ايد که وارث چه ميراثی هستيد، عزيزان آن خون را فراموش نکنيد که چشم ملتتان به شماست

هميشه ميگفتيد دانشجو ميميرد؛ ذلت نمی پذيرد من از پشت اين ديوار ها هم صدای شما را ميشنوم منتظرم

تا بياييد و از پيروزی بگوييد از عزت و استواری بگوييد منتظرم شدی، سهمی از ازادی برای همه خانواده هايمان

باشد رهبران سبزمان را تنها نگذاريد مردم بيدارمان را يارو ياور باشيد رهبر و راهور باشيد اين فرصت بزرگ

تاريخی را غنيمت شماريد سعادت و حضور در بتن اين تغيير بزرگ را افتخار بدانيد سرنوشت نيک سرزمينتان را

صورت بخشيد تلاش بيش از صد ساله را به نتيجه برسانيد در قله تاريخ بايستيد

سالها در کنارتان بوده ام و هميشه گفته ام که آرمان گرايی از ميان ما رخت بر بسته است ما نسلی هستيم

که اميد و ارمانمان را صورت تحقق ميبخشيم ما برای اصول خواسته هايمان صبور نيستيم ما نسلی هستيم که

جای صبر و بردباری شجاعت و فداکاری را سرلوحه قرار داديم ما در دل اصلاحات به پشتوانه حمايت ها شعار

نميدهيم ما تريبون و کرسی و نشريه رسمی نداريم ما در قلب استبداد سخن ميگوييم ما با تکه بر ايمانمان

فرياد ميزنيم ما در کنار هم هستيم و با تکه بر آگاهی و عزتمان امده ايم ما امده ايم تاريخمان را بنويسيم ما

امده ايم اينده مان را بسازيم ما امده ايم ملتمان را جاودانه کنيم ميدانم ايستاده ايد چنانچه هميشه بوده ايد

مجيد توکلی
خرداد ۸۹ زندان اوين

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 خرداد1389ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط من  | 

الهی در شب قبرم بسوزان ولی محتاج نامردان مگردان

  خدایا خدایا آه ای خدایم       

  صدایت می زنم بشنو صدایم

 شکنجه گاه این دنیاست جایم             

  به جرم زندگی این شد سزایم

  مرا  مرا بگذار با این ماجرایم    

  نمی پرسم نمی پرسم چرا این شد سزایم

  گلویم گلویم مانده از فریاد و فریاد                 

 ندارد کس غم مرگ صدا را 

  به بغض در نفس پیچیده  سوگند                 

  به گل های به خون غلتیده سوگند

  به مادر سوگوار جاودانه            

 که داغ نوجوانش دیده  سوگند

 خدایا خدایا حادثه در انتظار است          

  به هر سو باد وحشی در گذار است

  به فکر قتل عام لاله ها باش           

  که خواب گل به گل کابوس خار است

 خدایم خدایم ای خدایم  ای پناه لحظه هایم                       

  صدایت می زنم بشنو صدیم

  الهی در شب قبرم بسوزان                  

  ولی محتاج نامردان مگردان

  عطا کن دست بخشش همتم را                  

  خجل از روی محتاجان مگردان

  الهی الهی  کیفرم را می پذیرم                   

 که از تو ذات خود را پس بگیرم

  کمک کن  کمک کن              

  تا که با نا حق نسازم

  برای عشق و آزادی بمیرم        

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 خرداد1389ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط من  | 

ايران کشورعجيبيه. ميپرسيد چرا؟


ايران کشورعجيبيه. ميپرسيد چرا؟
به اين دليل که: ایران تنها کشوری است که در دانشگاه آن نماز می خوانند و در مصلی آن کتاب می فروشند .

ايران تنها کشوري است که در آن سياستمداران کار اقتصادي مي کنند، شرکتهاي اقتصادي کار سياسي مي کنند و نيروهاي نظامي کار توليدي مي کنند.

يکي از بزرگترين صادرکنندگان نفت و يکي از بزرگترين واردکنندگان بنزين هستيم.

با اسرائيل دشمن هستيم ، اما نزديکترين دوستمان، رئيس جمهور ونزوئلا با چند ميليارد
دلار قرار داد نظامي ، يکي از نزديکترين دوستان اسرائيل به شمار مي آيد!؟

براي مسلمانان لبنان خودمان را هلاک مي کنيم ، پول مي فرستيم و دعا مي کنيم . اما هيچ خبري از مسلمانان چچن نمي گيريم.

از هر 1000 مفسد اقتصادي يکي و از هر 1000 فعال سياسي 999 نفر در زندان داريم

در همه جاي دنيا آثار باستاني را از زير آب در مياروند، در ايران مي برند زير آب!؟

در ايران دانشجوها توي کتابخانه آشنا مي شوند ، در پارک درس مي خوانند، سر کلاس مي خوابند!؟

اينجا همه خودشان را فوق العاده جدي مي دانند اما همه همديگر را مسخره مي کنند.

در همه جاي دنيا هر وقت سرو کله پليس پيدا مي شود ترافيک حل مي شود ولي در ايران هر جا که پليس هست ترافيک هم هست

کشور عراق نزديک 1000 ميليارد دلار بابت خسارتهاي جنگ به ايران بدهکار است ولي کشور ايران يک ميليارد دلار به عراق کمک بلا عوض مي کند!؟

همه جاي دنيا در اداره ها کار مي کنند در منازل استراحت و در خيابانها تفريح ولي در ايران مردم در ادارات استراحت, در منازل تفريح و در خيابانها کار مي کنند
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 خرداد1389ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط من  |